زندگی درک همین امروز است ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی ماست
Hamed
مشکلات زندگی گیرم که باشد بیشمار
هی مکن دادوهوار
برغم دنیا بخند
afagh
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دگر
آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
حدیث
سالها میگذرد....
هر روز کسی می آید...
نگاهی،
لبخندی،
دستی،
و وقت رفتن گوشه ای از مرا با خود می برد.
اما من هنوز زنده ام...
با همان هویت سنگی.
جليل جعفري
يادش بخير بازي در كاهدان. چه بوي خوشي ميآمد از آن تاريكي كه همه را نوستالژيك ميكرد و من را اما نوچهي تو. تو دم در كاهدان مدام ميخنديدي و من دل توي دلم نبود تا برويم داخل و من بوي خرمن سياه موهايت را يكجا هورت بكشم. يادت هست بار اول چقدر اصرار كردم تا روسريت را برداري و تو چقدر آن گره را بازي كردي و نكردي!؟ بچه بوديم. يعني مردم ميگفتند بچهايم و كاري به كارمان نداشتند. گاه حتي ميخنديدند. من و تو اما ميدانستيم كه خبرهايي هست و اين كه بزرگيم و ميفهميم. دست در دستت كه گذاشتم عاشق شديم و پير. بعد كه كسي حواسش نبود من دست تو را بوسيدم. باز مردم گفتند كه بچهاند. كاري به كارمان نداشتند باز. اين بود تا اين كه شبي در كاهدان دو مرد نقابپوش آمدند و ما را به رگبار بستند و گفتند حوصله اين بچهبازيها را ندارند. من رفتم و تو ماندي و حالا كه داري ميخندي احتمالا به بازي دو نفري كه در كاهدان بازي ميكنند و تو منتظري كه بزرگ شوند. حواست به لباسهايشان هست!؟
مسئولیت محتوای این فتوبلاگ، بر عهده نویسنده و صاحب آن است و استفاده از مطالب و عکسها، در نشریات چاپی و اینترنتی ممنوع است.
هی مکن دادوهوار
برغم دنیا بخند
آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
هر روز کسی می آید...
نگاهی،
لبخندی،
دستی،
و وقت رفتن گوشه ای از مرا با خود می برد.
اما من هنوز زنده ام...
با همان هویت سنگی.