در مناطق نفت خيز جنوب بين انسانهايي كه زندگي ميكنند و تاسيسات نفتي، چاههاي حفاري شده و ايستگاههاي تقويت فشار گاز هيچ صميميتي وجود ندارد .
مسئولیت محتوای این فتوبلاگ، بر عهده نویسنده و صاحب آن است و استفاده از مطالب و عکسها، در نشریات چاپی و اینترنتی ممنوع است.
فيلم مستندي ديدم كه در مسجد سليمان يك خانولده 7 نفري در يك اتاق زندگي مي كردند آنهم بدون ابتدايي ترين امكانات در كنار چاههاي نفتي... و درقسمت ديگري از فيلم خانه اي در تهران را نشان مي داد با 500 متر زير بنا كه فقط سه نفر در آن زندگي مي كردند با امكانت رويايي و...
از قديم گفته اند چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است .
حال از نور اين چراغ ( نفت ) چقدر بر خوزستان مي تابد ؟!
هرکه را بهر کاری ساختن
قرارنیست که همه آدما دکتر و مهندس و ........بشن باید کسی هم باشه که این پلاستیک ها رو جمع کنه
ما خورمان بايد بخوايم و حق استان خوزستان را بگيريم .
البته نه با قوم گرايي و فتنه انگيزي بلكه با تدبير
ایول به این عکس ...
من هم همچین پروژه ای دارم کار می کنم ...
اینجا رو نگاه کنن
آره این خوزستانه
این همون مناطق نفت خیزن که یه کشور که نه بلکه به همت مسوولین کشور های همسایه (البته دوست و برادر رو یادم رفت بگم!!!!!) رو نون میده و سیر میکنه و برای اونها تراکتور و غذا تهیه میشه اون وقت خودون؟؟؟؟؟؟؟؟
عکس جالبی است، زنی که در جستجوی انسانیت زباله های زندگی شهری را می کاود ودراین گذار شاید خوش اقبال باشد به قدر ارزنی انسانیت بیابد و شکم فرزندانش را با حاصل بازیافت پسماندها
سیر کند.
...و روزگار اوچنین میگذرد درانتظار روزی که او بیابد و نان را قسمت کند.
آن بالا سه پيشنهاد به من شد.
اول گفتند: در جردن تهران به دنيا میآیی و آب در دلت تكان نمیخورد. همه چيزت روبراه است. منتهی بچهات در سن دو سالگی در استخر حياط درندشت خانهات غرق میشود.
گفتم: حرفش را هم نزنيد چون تحملش را ندارم.
بعد گفتند: بيا و برو جزاير قناری برای خودت حال كن. آب و هوای عالی، ويلا با تمام امكانات و تجهيزات و ... خلاصه بدون كم و كسر. اما خودت يك روز ناغافل خوراك كوسه میشوي و همه چيز تمام.
گفتم: پس بچههايم چه؟ نه! نه! نه!
گفتند: پس برو در مناطق نفتخيز جنوب و بين انسانها و تاسيسات نفتی زندگی كن اما يادت باشد ميان تو و چاههای حفاری شده و ايستگاههای تقويت فشار گاز هيچ صميميتي وجود ندارد.
قبول كردم. حالا اين من هستم كه در عوض با زبالههای شهر دوستی به هم زدهام و يك وقتهایی زير لبی برایشان زمزمه میگيرم. اسمم را گذاشتهاند " شاعر زبالهها ". بچههايم ـ هر ششتايشان ـ هميشه خدا گرسنهاند و سر و لباس درستی ندارند. شوهرم كه خيلی دوست داشت در دبی زندگی كند دو سال پيش برای هميشه رفت بالا. من اما راضیام چون میدانم وضع میتوانست از اين بدتر باشد. شوهرم كه نمیدانست، رفت. بايد اين مساله را يك جوری به بچههايم حالی كنم كه يك وقت آنها هم نروند.