رامین مولایی
دوست عزیز:
من با عکاسی بزرگ شده ام و به اندازه ی وسع فکری و تصویری ام عکس را می شناسم! متشکرم که ذهن ایرانی را به دیدن و درک هنر عکس تعلیم می دهید!
از آشنایی با شما دوست نادیده ام از ته قلب شادمانم!
پیروزتر باشید
رامین مولایی
شفيعي
از روي اتفاق مادر مي شويم / مادر بزرگ ... / و بعدها عكسي كه روي ديوار جريمه مي شود ...
کاميرا
عکس فوق العاده زیبایی شده. هم از لحاظ حس و هم تکنیک. آفرین!
جليل جعفری حسين زير لبی گفت:« سپيده جان، چهلمات نشده پيشات باشم بابا! » و وارفت.
زنی در ميان خيل صداهای سرنا و كرنا انگشت به سوی آسمان كشيد و انگشت ديگر بر خاك داغ گذاشت و رو به بالا فرياد زد:« خجالت بكش! »
*
ظهر بود. من دراز كشيده بودم. كتابی روی سينهام بود و ميان خواندن و نخواندش معطل بودم. يك دفعه بادی سرد دور و برم پيچيد و حس كردم اتفاقی دارد میافتد. چيزی كه انگار از قبل در اطرافام پرسه میزد يك باره به درونام هجوم برد.
من با عکاسی بزرگ شده ام و به اندازه ی وسع فکری و تصویری ام عکس را می شناسم! متشکرم که ذهن ایرانی را به دیدن و درک هنر عکس تعلیم می دهید!
از آشنایی با شما دوست نادیده ام از ته قلب شادمانم!
پیروزتر باشید
رامین مولایی
حسين زير لبی گفت:« سپيده جان، چهلمات نشده پيشات باشم بابا! » و وارفت.
زنی در ميان خيل صداهای سرنا و كرنا انگشت به سوی آسمان كشيد و انگشت ديگر بر خاك داغ گذاشت و رو به بالا فرياد زد:« خجالت بكش! »
*
ظهر بود. من دراز كشيده بودم. كتابی روی سينهام بود و ميان خواندن و نخواندش معطل بودم. يك دفعه بادی سرد دور و برم پيچيد و حس كردم اتفاقی دارد میافتد. چيزی كه انگار از قبل در اطرافام پرسه میزد يك باره به درونام هجوم برد.
... « آهای شمایی كه اون پايين هستين! خيلی مواظب باشين. من ديگه طاقت ندارم. آخه چقدر گريه كنم! »
*
باد تندی آمد. حسين را به گوشهای بردند و آب خنك به صورتش پاشيدند. حالا ديگر هيچ صدایی نمیآمد. دود سيگار لای شاخههای يك درخت پيچيد.