۲۶ خرداد ۱۳۸۶خدا رو ميخوام كه فقط ، تو رو نگهداره برام.
فريده     ان شاالله.
آریان     عجب تمرکزی
رامین مولایی     دوست عزیز:
من با عکاسی بزرگ شده ام و به اندازه ی وسع فکری و تصویری ام عکس را می شناسم! متشکرم که ذهن ایرانی را به دیدن و درک هنر عکس تعلیم می دهید!
از آشنایی با شما دوست نادیده ام از ته قلب شادمانم!
پیروزتر باشید
رامین مولایی
الهه     جالب وبامعنی
شفيعي     از روي اتفاق مادر مي شويم / مادر بزرگ ... / و بعدها عكسي كه روي ديوار جريمه مي شود ...
کاميرا     عکس فوق العاده زیبایی شده. هم از لحاظ حس و هم تکنیک. آفرین!
جليل جعفری    
حسين زير لبی گفت:« سپيده جان، چهلم‌ات نشده پيش‌ات باشم بابا! » و وارفت.

زنی در ميان خيل صداهای سرنا و كرنا انگشت به سوی آسمان كشيد و انگشت ديگر بر خاك داغ گذاشت و رو به بالا فرياد زد:« خجالت بكش! »

*
ظهر بود. من دراز كشيده بودم. كتابی روی سينه‌ام بود و ميان خواندن و نخواندش معطل بودم. يك دفعه بادی سرد دور و برم پيچيد و حس كردم اتفاقی دارد می‌افتد. چيزی كه انگار از قبل در اطراف‌ام پرسه می‌زد يك باره به درون‌ام هجوم برد.

... « آهای شمایی كه اون پايين هستين! خيلی مواظب باشين. من ديگه طاقت ندارم. آخه چقدر گريه كنم! »

*
باد تندی آمد. حسين را به گوشه‌ای بردند و آب خنك به صورتش پاشيدند. حالا ديگر هيچ صدایی نمی‌آمد. دود سيگار لای شاخه‌های يك درخت پيچيد.