۱۴ مهر ۱۳۹۲

از هم پاشیده ام

از هم پاشیده ام
تو، همدستِ وجودِ خسته ی من شده ای
برای شکستنِ کسی‌
که جز روحِ پر غرورش
چیزی برای ابراز نداشت
کسی‌ که در اوج بی‌ ستارگی
شب را دوست داشت
تا به سحر فکر کند
کسی‌ که از اقصای تلخِ انزوایش
کسی‌ مثلِ تو را میخواند
کسی‌ که در جوابِ سکوتِ تو
با اشک می‌‌خندید
با خون می‌‌خندید
دیوانه ی گوشه گیری که
با خیالِ آغوشِ تو از قفس می‌‌پرید
آه ... با دیوانه ات چه کرده ای؟؟؟
آه ... با روشنایی خواب‌های من چه کرده‌ای ؟


"نیکی فیروزکوهی"

ندا [ ۲۲ دى ۱۳۹۲ ]

با ارشیوت ما رو به چه جاهایی که نمیبری. یادش بخیر اون روز و روزها


فاطمه ابوالفارسی [ ۰۴ آبان ۱۳۹۲ ]

در دنیا چیزی ندارم .... جز چشم های تو ... و غم های خویش ...


رفیعی [ ۲۰ مهر ۱۳۹۲ ]

هر چند فکر میکنم عکس و شعر با هم‌خونی نداشتن ولی هردوشون خیلی قشنگ بودن وتاثیرگذار مخصوصا این:

آه.... با دیوانه‌ات چه کرده‌ای؟؟؟؟


شکلات تلخ [ ۱۷ مهر ۱۳۹۲ ]

از اولین گزارشی اکه از این مکان دادید همیشه دلم می خواست توی این فضا می‌بودم و می دیدم ...
و این دو بخش پایانی متنی که گذاشتید :
آه ... با دیوانه ات چه کرده ای؟؟؟
آه ... با روشنایی خواب‌های من چه کرده‌ای ؟

عالی ... عالی ... اگر این خانم رو می‌بینید تحسینشون کنید
:)


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2002101