بیا امشب کمی برگ‌ها را قدم بزنیم

نگران نباش

کسی ما را با هم نخواهد دید

اگر هم دید؛ خیالی نیست

بگو داشتم با خودم قدم می‌زدم!

"رضا کاظمی"

Valeria [ ۰۹ مرداد ۱۳۹۱ ]

Haha. I woke up down today. You've cehreed me up!


فروغ کریمی [ ۱۶ آذر ۱۳۹۰ ]

عکس جالبیه.
با دیدنه این عکس آدم یاده اون دسته از آدمایی میوفته که مجبورن قایمکی(قدم بزنن)
حتی با خودشون!
موفق باشید.


غزل [ ۲۵ مهر ۱۳۹۰ ]

آدم های یواشکی ...


علی هویسی [ ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ]

آقا امین واقعا زیبا کار میکنید ، بسیار زیبا...


مریم راوی [ ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ ]

امان از روزی که بخوای با ترس با خودت قدم بزنی


soode [ ۰۸ فروردين ۱۳۹۰ ]

khobe ,vaghean akse khobiye


نینا شاهرخی [ ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ ]

زیبا بودند. هم عکس و هم نوشته. اما به نظرم می رسد که فضای نوشته خیلی لطیف تر است از فضای پر از داربست و ستون های آهنی عکس...


حسنی [ ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ]

خوب... در باره شعرت نظر بدم یا عکست ؟
ولی داش گلم دستهای زیادی در دست هم است نه از وفا بلکه از جفا
ارزان ترین چیز دوست دارم است که ردو بدل میشود ؟ و ناگاه کسی می اید
لنز دارد
دماغش کوچیکتر
ماشینش مدل بالا تر..
صحبت عاشقی بر معشوق عوض میشود..
دیگر کسی کسی رو محکم بغل نمیکند .
بوسه ها بوی خیانت می دهد
ببخشید ما به هم نمیخوریم....


leila nazari [ ۱۳ اسفند ۱۳۸۹ ]

سلام ،
عکسهای زیبای شما رو همیشه می بینم ، همچنین عکس شما رو در نمایشگاه برگزیدگان آثار تجسمی فجر دیدم و لذت بردم. واقعا خسته نباشید. ای کاش من‌هم روزی به زیبایی شما ببینم و به بتونم به تصویر بکشم.


علیاری [ ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ ]

وجودوتعدد این همه میله زندان رو به یاد آدم میاره زندانی که حتی روح آدمو هم محبوس کرده به قول آقای مسعودی کاش روزی برسه که بتونیم باتمام شجاعت وبدون ذره ای خجالت نه تنها عشق که همه احساساتمونو فریاد بزنیم..آمین....البته یادمون نره که از ماست که بر ماست....


کیوانه [ ۰۸ اسفند ۱۳۸۹ ]

تورا نه عاشقانه ونه عاقلانه ونه حتی عاجزانه /که تورا عادلانه در آغوش می کشم/ عدل مگرنه آن است که هر چیزی سر جای خودش باشد


شکلات تلخ [ ۰۷ اسفند ۱۳۸۹ ]

وقتی عکس به اندازه خودش دیده می‌شه و حرف داره آدم احساس نزدیکی می کنه !

ممنون .


سعادت [ ۰۷ اسفند ۱۳۸۹ ]

خیلی قشنگ امینم


ن ا ر س ی س [ ۰۵ اسفند ۱۳۸۹ ]

ای وای !!


خدیجه نادری [ ۰۴ اسفند ۱۳۸۹ ]

گفتنی‌‌ها کم نیست،/
من و تو کم گفتیم،/
دیدنی‌‌ها کم نیست،/
من و تو کم دیدیم،/
.
.
.
من و تو/
حق داریم که به اندازه‌ ما هم شده با هم باشیم/
گفتنی‌‌ها کم نیست


seyed ali [ ۰۴ اسفند ۱۳۸۹ ]

salam amin jan/
lotfan be mr masoodi begid ke be photoblog man ham sar bezane
mer30


مریم گیلاسی [ ۰۴ اسفند ۱۳۸۹ ]

باز هم شیطنت کردی ها...
داشتم با خود خود خودم فقط خودم قدم می‌زدم.


آزاده [ ۰۴ اسفند ۱۳۸۹ ]

سلام مثل همیشه فوق العاده بود مرسی چه حس ترس شیرینی من هم دلم مثل سوژه عکست شور می زد که نکنه یک وقت یکی ببینتشون . مرسی از زیبایی هایی که بی دریغ در تماشایشان شریکم می کنی ممنون


راحله [ ۰۴ اسفند ۱۳۸۹ ]

بیا امشب کمی برگ‌ها را قدم بزنیم/
نگران نباش.../
ما کسی را نخواهیم دید!/


امین صالحی [ ۰۳ اسفند ۱۳۸۹ ]

پل سفید رو مسدود هم که بکنن باز هم...


غلامرضا مسعودی [ ۰۲ اسفند ۱۳۸۹ ]

سلام امین عزیز-شاید این هم یکی از راههایی باشد تا نشان دهیم که عشق های امروز ما هم در پس ترسی ناخود اگاه پنهان است ترسی که نمیدانم از چیست چه رنگی دارد و کجا می توان گدائی اش کرد اما امروز دست مایه ای شده برای پنهان کردن امیال درونمان -نمیدانم ایا میشود یک روز اشکارا عاشق بود و در همه جا فریاد زد که اهای مردم من عاشقم و از عاشق بودن مثل ان قدیمها نترسید و برای با هم بودن خودمان را به اهن ها واسفالت هاو پول ها گره نزنیم -راست می گه خانم هاجر عکسات برای منم همیشه یه جوریه اما منو نمی ترسونه بلکه میبره به دنیای یک ادم که فکر میکنه نقد میکنه وبا عکساش احساسشو که براش زندگی می کنه بیان میکنه و من و ما رو هم تو درکش شریک می کنه درکی که امروز خیلی ها دنبالش هستند و از درک اون عاجز -این دختر و پسر قصه همیشگی داستانهای ماددر بزگهای ما نیستند که دیوهای سفید و سیاه قصه اونا رو تو تنورها پنهان میکنند و برای اینکه به هم برسند باید فرهاد وار تن بیستون رو زخمی کنند و مجنون وار گرد جهان بگردند .به امید ان روز که عاشقیمان را فریاد بزنیم..........


سروناز [ ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ ]

همیشه خودم بودمو یه لا قبا؛ نمی‌دونم یکی شدن و یکی‌ بودن با یکی دیگه چطوریه


اسحاق آقایی [ ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ ]

سلام و درود


امیر عبیدوای [ ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ ]

امین...!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


امین منصوری [ ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ ]

آی شیطون!


هاجر [ ۰۱ اسفند ۱۳۸۹ ]

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم...
سلام عکاس!چقدر آدم با عکس هایتان افسردگی می گیرد این روزها.از بس خودش را به یاد خودش می آورید. از بس خودش را به رخ خودش می کشید. از بس یک جوری اند. یک جوری بوده اند. در عکس هایتان زمین یک جوری است. آسمان یک جوری است.هوا یک جوری است. حیوانات یک جوری اند. آدم ها یک جوری اند. اشیا یک جوری اند. گل ها، پل ها، درها، دیوار ها ، درخت ها، رخت و پخت ها... همه چیز یک جوری اند. نه اینکه هر کدام یک جوری اند. منظورم این است که همه در "یک جوری بودن" مشترکند. شاید از بس خودشان هستند، یک جوری اند. از بس عناصر عکس هایتان با هم در تضادند یک جوری اند. اصلن آدم را به متضاد بودن دعوت می کنند این عکس ها گاهی.حتی مضامین عاشقانه در عکس هایتان غمگین است. شاید بشود پذیرفت این را ؛ اما عکس هایتان حتی اگر بخندند هم غمگین اند. اصلن آدم مدام باید توی این عکس ها بترسد.مدام باید ته دلش بلرزد حتی وقتی داردمی خندد باید ته دلش بلرزد. انگار آدم را به جنگیدن با خودش دعوت می کنید. من یکی حریف خودم نمی شوم! حالا چقدر باید بترسم : زبانم لال اگر این دستها روزی نباشند...


عاطفه [ ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ ]

بده دستات رو به من تا باورم شه پیشمی/
می دونم خوب می دونی تو تارو پود و ریشمی/
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من/
چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن/


افسانه باورصاد [ ۳۰ بهمن ۱۳۸۹ ]

داشتم با خودم قدم می‌زدم.


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2002113