بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود...

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

 و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

 روشن نبود

من و تو بارها

زمان را

 در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می گرفت

"گروس"

Sonia [ ۲۰ مهر ۱۳۹۱ ]

That's the thiknnig of a creative mind


امین [ ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ ]

خویش را لای رؤیاهایت می‌پیچم/
در باران یکریز ستاره های سرد....


لیلا [ ۱۵ دى ۱۳۹۰ ]

هنوز هم از دیدن این عکس لذت میبرم، برای من پر از خاطره است و نشانی از زندگی روزانه خودم. هر روز و هر روز می بینمش


Kiana [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ]

In awe of that answer! Rlaley cool!


فرناز [ ۰۹ فروردين ۱۳۹۰ ]

امین جان عکستون قبل از زیبایی پر از مفهوم و حسه که بیننده رو درگیر خودش می‌کنه و این دید شما برای من قابل تحسینه. من هم عکاسی می‌کنم ولی نه به خوبی شما. میشه لطفا منو راهنمایی کنید که چطور میتونم مثل شما بلاگ بسازم؟ ممنون میشم


شو [ ۱۹ بهمن ۱۳۸۹ ]

مدت کمیه باکاراتون اشناشدم.سوژه هافوق العاده زاویه20.خلاصه همه چی عالیه


محبوبه [ ۱۷ بهمن ۱۳۸۹ ]

وای باران باران/
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما....
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟


تنبل خان [ ۱۰ بهمن ۱۳۸۹ ]



برف کله گنجشکی/
مثل پنبه می بارد/
روی شاخه ها انگار/
باز ، پنبه می کارد/

من نشسته ام تنها/
در کنار این نرده/
نرده مثل پیراهن/
برف را به تن کرده/

از حیاط می آید/
جیک جیک گنجشکان/
روی برف می ریزم/
خرده ریزه های نان/

می خورند گنجشکان/
خرده ریز نانها را/
گوش میکنم من هم/
جیک جیک آنها را./


شاعر : جعفر ابراهیمی(شاهد)


پورتال جهانگردی پارسا [ ۰۳ بهمن ۱۳۸۹ ]

این عکس بدون تعارف فوق العاده است . ازتون دعوت می کنم در مسابقه عکاسی پورتال جهانگردی پارسا شرکت کنید-
www.parsacity.com


حسین ذبیح نیا [ ۰۱ بهمن ۱۳۸۹ ]

سلام،
ممنون بابت ارائه


امین منصوری [ ۰۱ بهمن ۱۳۸۹ ]

زیبا بود .


نرگس [ ۰۱ بهمن ۱۳۸۹ ]

باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است/
باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است.../

من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو/
زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است /


محمد ادیبی [ ۰۱ بهمن ۱۳۸۹ ]

خیلی عالیه امین عزیز


ارام [ ۳۰ دى ۱۳۸۹ ]

ما را می فهمند/
در حوالی باغ های محکوم/
پروانه های گرفتار باد و باران


آهو [ ۲۸ دى ۱۳۸۹ ]

واقعاً عالیه زیباست ،
زیباست،
زیباست،

عکس بگیر ،
از دخترها ،
از دخترهای همین دیار،
عکس بگیر ،
تا ما خودمان بدانیم که چه زیباییم،
چه باشکوهیم،
عکس بگیر و نشانمان بده ،
بگذار ببینیم ،
بگذار به یاد بیاریم ،
زیبایی فراموش شده مان را،
بگذار همه ببینند،
تا شاید کاربریمان عوض شود


... [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

خوب حالا یعنی که چی؟! این دیگه چه عکسیه؟! (ببخشید که مثل دیگران تمجید نکردم!)


عاطفه [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

در زدی/

باز کردم/

سلام کردی/

اما صدا نداشتی/

به آغوشم کشیدی/

اما

سایه ات را دیدم/

که دست هایش توی جیبش بود/


مریم [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

اما عجب آرامشی داره... اونی‌و که سرش رو تکیه داده به شیشه می‌گم انگار خوابه! هیییسس خوابه


امین روشن افشار [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

چهره ی عصبی,نگاهی پر از خشم,دستانی گره کرده . . .
اگر پیاده میشد,دوربینتو خودتو . . .


شاهد [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

این عکس رو دیروز هم دیدم ولی ترسیدم نظرم رو بگم ناراحت بشید. می دونید شاید به نظرتون خیلی متحجر بیام ولی وقتی خودم رو میذارم جای دخترایی که سوژه ی عکسهای شما می شن مخصوصا این عکس که معلومه ناگهانی گرفته شده خیلی بهم برمی خوره! نجابت دختر ایرانی اجازه نمی ده یه نامحرم ازش توی خواب عکس بگیره و بعد هم بذاردش روی اینترنت.


مروئه [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

درود


الف [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

و تو را در پشت قاب پنجره‌ها/در هیاهوی باد/در غرش توفان/در نگاه مات مردمان/در نگاه مشعوف کودکان/آهسته و آرام/و گاهی
تند و سهمناک دیدم/
من تو را میان جاودان لحظه‌ها دیدم/
من تو را دیدم .../با نگاهی دوخته بر پنجره/
من تو را دیدم/باران،/باران/من تو را دیدم/
باران!


ضیاء رضایی [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

و تو به ابهام صبح پاییز پاسخ گفتی / وقتی شکل آه عاشقی ات روی شیشه پنجره تمام نگاه مرا مات کرده بود/به احترام آنروزهای بی قراری همیشه دلتنگ تو می مانم/ و از روی حریم شیشه ای بین مان باز بیقرارت می شوم.


41 [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

با دیدن عکس دلم گرفت اما زیباست


بهارک سلطانی [ ۲۷ دى ۱۳۸۹ ]

باران ببار...مرا به یاد من بیار/
عکستون رو خیلی دوست داشتم.به نظرم از همه نظر عالی بود


خدیجه نادری [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

سلام-احساس خوبی داره..ولی نمیدونم چرا نگاه بسته ی اون دختر رو دوست داشتم به طرف دوربین بود..و بسته نبود..خواب نبود ..یه جورایی وجود داشت.


افسانه باورصاد [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

دیدمت...


سروناز [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

همه می دانند/که آن روز باران می آمد/ و من/در شوق/در ذوق/در آسمان پرواز می کردم/آری آسمان/ آسمان ابری خاموش/ همه می دانند که آن روز باران می آمد/ و/ من /نمی دانستم/ مغرور، غرق در تماشای گذرت از سرکوچه به کوچه به در خانه مان بودم/همه می گویند آن روز باران می آمد/ من امروز / باران را / یاد آوردم.


راحله [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

ساده بودم......تو نبودی.........باران بود


مهدی قنواتی [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

به اتاق آمدیم/

شمع ها را روشن کردم/

ولی/

هیچ چیز روشن نشد/

نور/

تاریکی را/

پنهان کرده بود...


مهرناز [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

یک امپرسیونیسم واقعی ..... حظ کردم ..


اسحاق آقایی [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

سلام و درود


امیر عبیداوی [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

با سلام و درود،
عکس و شعر با حال و روز اهواز تطابق دارد...!!!
مرسی از ارائه زیبا.
با عکس جدید آپم


نوید ریحانی [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

خیلی خوب شده ..ایول


آرش [ ۲۶ دى ۱۳۸۹ ]

آفرین


هوتن [ ۲۵ دى ۱۳۸۹ ]

دمت گرم


محمدامین صالحی نژاد [ ۲۵ دى ۱۳۸۹ ]

شیشه پنجره را باران شست...از دل من اما...


حسین چراغی [ ۲۵ دى ۱۳۸۹ ]

درود. چشمانم را می بندم و میروم به سال های کودکی ام. باز باران با ترانه ......


محمد خورشیدی زاده [ ۲۵ دى ۱۳۸۹ ]

واقعاً زیباست ...


نیسی [ ۲۵ دى ۱۳۸۹ ]

خیلی زیباست،
خیلی...
باز هم مایه افتخار شدی


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2467109