Basem [ ۰۷ آبان ۱۳۹۱ ]

This is a most useful contribution to the detbae


مانیا [ ۱۸ آبان ۱۳۹۰ ]

نابخشوده


غزل [ ۱۴ مهر ۱۳۹۰ ]

بیشتر از خود عکس , از این که اسم نداره خوشم اومده .. :) / برداشت آزاد ! /


گشت [ ۲۳ مهر ۱۳۸۹ ]

هه هه! قشنگ بود ممنون


مریم عرشی [ ۲۵ شهريور ۱۳۸۹ ]

چه عکس زیبایی ، هزاران برداشت میشه ازش کرد. غم، ترس ، تنهایی، ندامت که میتونه پشت هرکدومش یه داستان جداگانه وجود داشته باشه.


مجید عبدالخانی [ ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ ]

سلام امین ،
این زلزله که من از پشت شیشه مشجر می بینم، معلوم نیست کجا رو تکان داده و حالا تنبه شده و در و واسش باز نمی کنند.


رامین [ ۱۰ شهريور ۱۳۸۹ ]

سلام ،
دید شما نسبت به بچه ها عالی هست .
من هم در وبلاگم به بچه ها پرداختم (اما به صورت خاکی تر)
از دیدن عکس ها بسیار لذت بردم .
ممنون


امین روشن افشار [ ۰۹ شهريور ۱۳۸۹ ]

بسیار زیبا,عجب کادر منظم و خطوط منظمی,آدم یاده ریاضی و هندسه و مداد و خودکارو دفترو کتاب و رسم و درس و دانشگاه و استاد و اه اه اه حالم بد شد


سفید برفی [ ۰۸ شهريور ۱۳۸۹ ]

پشت همه ی درهای بسته همیشه یکی هست که صدا تو میشنوه و خیلی دوست داره صداش کنی و ازش کمک بخوای ، تا بی دریغ بهت بده و در ازاش فقط یه چیز ازت میخواد و اون اینه که بپرستیش اونطور که باید پرستشش کنی...


امین [ ۰۸ شهريور ۱۳۸۹ ]

پیشانی بر دست پشت دریچه اوهام. بدان که این سو نیز چیزی نیست ماه من!!!


... [ ۰۸ شهريور ۱۳۸۹ ]

یاد پنجره‌ اتاقم افتادم در زمان جنگ، همین سن و سال را داشتم، با وجود کودکی ام چندان از جنگ نمیترسیدم، می‌ایستادم پشت پنجره و قلکم را که به شکل تانک بود با سکه‌های 1 تومانی و 2 تومانی پر می‌کردم تا به خیال کودکانه‌ام به دست عمویم در جبهه برسد، عمویی که سالها پیش از آن همانجا آرام گرفته بود و هیچگاه برنگشت...


حسین چراغی [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

درود. بگیر دستم را بگیر ببین چگونه در پشت پنجره تنهایی آرام و بی صدا ذره ذره آب میشوم!


آرش [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

آفرین


رئوف [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی ، رفتی این بغض رو توی صدام گذاشتی


خدیجه نادری [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

سلام-اگه از ادیت و نور نامناسب عکس بگذریم..عکس عمیق و قابل تاملیه.
دوست داشتم نگاهتو..مرسی


محمدامین صالحی [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

عکس جدید امین،عکس جدید...


مهدی [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

یه مشکل همیشگی، ادیت خوبی نداره،داداش بیشتر وقت بزار واسه عکسهات


امیر [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

به انتظار بازگشت مادر.
"فرقی نمی کند دست های مهربانش خالی باشد یا پر، فقط می خواهم بر گردد."


مهرناز [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

سلام اقای نظری دلم برای عکساتون تنگ شده بود این دلتنگی این غم ....... کاش میتونستم کاری براش بکنم . این قدر این عکس با احساسه که ادم به کادرو چیزای دیگه توجهی نمی کنه


شاهد [ ۰۷ شهريور ۱۳۸۹ ]

من ایستاده بر درم تا اینکه در را وا کنی/
یا سخت گیری در برم یا بی وفا ، رسوا کنی/
چون کودک چشمان من افتاده بر بالای تو/
هرجا به پایت میدوم ، تو از دلم پروا کنی/
چسبانده رو بر شیشه ها آه از نهادم میکشد/
بیرون ازین بازی مرو! من با تو تو حاشا کنی /
سخت است عاشق کردنت از پا دراوردی دلم/
بهتر ازینها می شود آخرتو با من تا کنی/
(شعر از شاهد)


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2453414