تا دست تو را به دست آرم

از کدامین کوه می بایدم گذشت

تا بگذرم

از کدامین دریا می بایدم گذشت

تا بگذرم

روزی که اینچنین به زیبائی آغاز می شود ...

از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد

تو باد و شکوفه و میوه ای ،ای همه فصول من

بر من چنان چون سالی بگذر

تا جاودانگی را آغاز کنم...

احمدشاملو
Maya [ ۱۲ آذر ۱۳۹۱ ]

Hey, that's a clever way of tnhiikng about it.


yeki [ ۱۸ شهريور ۱۳۸۸ ]

به نظر من خدا سوژه ها رو برات آماده می کنه!!!!
قابل تأمله!


یاسر [ ۱۳ شهريور ۱۳۸۸ ]

دریا، کوه !! تا به تو ایمان آوردم تا بگذرم، دیر شده بود. لیلای من، دیروز آتشین من


حسین ذبیح نیا [ ۳۱ مرداد ۱۳۸۸ ]

دید خوب ادیت خوب و از همه مهمتر نگاه دو کودک برای من بسیار جالب بود موفق باشید


FarshadPix [ ۱۷ مرداد ۱۳۸۸ ]

متن فوق العاده ای بود،‌
آتیش زد به وجودم


hadis [ ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ ]

‫روزتان مبارک


عباس دهشور [ ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ ]

سلام آقای نظری عزیز
یه سوال برام پیش اومده اونم اینه که شما چطوری این سوژه ها رو پیدا می کنید ؟
نگاه کجکاوانه ی پسر و سر به زیر بودن دختر در هنگام عبور ار جلو مغازه ی لباس عروس واقعا" زیباست
ای کاش محل ثبت عکس رو می نوشتین


شاهد [ ۱۲ مرداد ۱۳۸۸ ]

و این زرق و برق دنیا همیشه ر اهمان را از بهترین چیزهایی که داریم دور می کند...


سپهر آبروش [ ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ]

شعرها رو خوب ست می کنی دمت گرم و سرت خوش


خدیجه نادری [ ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ]

سلام-فوق العاده است..
آفرین شکار خوبی بود..
دوست دارم مدت زمان زیادی به این عکس خیره بشم..و ماجرا و داستانی که توی ذهنمه رو بارها مرور کنم..
خوشحالم که در فضایی کوچک عکسهای بزرگی رو می بینم..
مرسی


mary [ ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ]

This is an excellent and so meaningful shot, well-done Amin


مصطفی [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

یک دست گرم ساده ی پیچیده...


محمد امین صالحی نژاد [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

نگاه‌ات../
شکست ستم‌گری‌ست../
نگاهی که عریانی‌ی روح مرا../
از مِهر../
جامه‌ئی تن کرد../
واینک مهرِ تو:
نبردْافزاریست../
تا با تقدیر ِ خویش پنجه در پنجه کنم.
"احمد شاملو"



saadat [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

amin, fogholadast


امیر خان زاده [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

قامتش با تن پوشی از رنگ ها و گل های زیبا اگر چه آراسته می شود اما چه راست قامتانی که اندرونش خمیده شدند و دم بر نیاوردند


سمیرا [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

حسرت


همکار قدیمی [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

چند فصل باید بگذرد تا این تن پوش به قامت گل اندام رویاییم برازنده شود؟ این انتظار شیرین و سخت است .....


مهین دوات‌گر [ ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ]

یادش نیست. هست؟ هست یادش!? که لیلا آتش بود زمانی. که مرداد داغ دستِ تو می‌خواند به حسرتی که لعنتی بود و آه‌اش بوسه می‌زد به فسانه و فسون دست‌هایی که نداشت‌شان. که آتش بود لیلا و نزدیک‌تر که می‌آمد آب شد و خنکای‌اش عطش‌ او را برانگیخت و بر انگیخت و بر... یادش نیست. هست!؟


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2671014