۲۱ آبان ۱۳۸۷

چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است

دلم یك دوست می‌خواهد/ برای لحظه‌های ناب/ درون چشم من عكسی/ بدون حاشیه، بی‌قاب... مهین دواتگر
Kailan [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۰ ]

Fell out of bed feeling down. This has brgihetned my day!


z.r [ ۲۹ شهريور ۱۳۸۸ ]

ما هنوز امیداریم راه همیشه بازاست راه سبز است


فرزانه [ ۲۹ خرداد ۱۳۸۸ ]

سلام . همتونو میبوسم. ماچ


فاطمه [ ۰۱ بهمن ۱۳۸۷ ]

با سلام وخسته نباشید
لطفا در صورت امکان چند عکس دختر چشم سبز برای من بفرستید


کسری [ ۲۶ دى ۱۳۸۷ ]

بدن دختر شیطون جمع شده تا بتونه با تمام قدرت چشمکشو بزنه وای خدا این عکس چقدر زیباست!


اشکمهر [ ۱۴ آذر ۱۳۸۷ ]

مرسی آقا امین یه لحظه ی نابه فقط همینو می تونم بگم


مسعود [ ۰۹ آذر ۱۳۸۷ ]

با سپاس و درود فراوان از استاد دواتگر شعر زیر بر گرفته از اندیشه های نهلیسمی و سورئالیستی است لطفا" بخوانید و مطلبی نیز در جواب بنویسید ....

ای تمام لحظه های خاموش من....../
غرق در رویا و كابوس شب های من..../
حقیقت از مسلك عشق و مجنونان جداست..../
جای عشق در قلب; بی انتهاست..../
او كه آزاد است از قیل و قال...../
لحظه ای نیستش آرام و قرار..../
...
ما بقی شعر را اگر خواستید ایمیل بزنید تا بفرستم masuodkhn@yahoo.com
در ضمن در این شعر به دنبال قالب جدیدی میگشتم با تشكر


یکی از دوستان [ ۲۹ آبان ۱۳۸۷ ]

یک قصه بیش نیست غم عشق واین عجب.../
کزهرزبان که می شنوم نامکرر است.../
حدیث معصومیت و پاکی کودکان-این پیام آوران نسیم بهشت دززندگی جهنمی آدم بزرگها- نیز به همین گونه همواره بدیع تازه و نامکرر است ودراین عکس حسی از شیطنت کودکانه بازلال معصومیت و سرخوشی در چشمان بازیگوش کودک موج می زند.
ثبت كردن این لحظات از زندگی روزمره و به قاب کشیدنشان هنری است قابل ستایش.
ازاین که چشمان ما را به این لحظات ناب مهمان می کنی ممنون.


امین روشن افشار [ ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ]

با نظر آقای جعفری خیلی موافقم.اینکه بهترین کامنت هر عکس انتخاب بشه.البته اگه قراره کامنت انتخاب بشه نه داستان.چون در اون صورت همیشه خود آقای جعفری برنده میشه !


جلیل جعفری [ ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ]

یكی" وجود دارد ". یكی فقط " هست". " یك نفر " شاید فقط " هست " كه همه چیز را از ظن خود مطلق می‌بیند و به احتمال هنوز در پیچ و خم اعتقادات سرگردان است اما او كه " وجود دارد " به یقین مؤمن است و از نشانه‌ها گذشته است. بزرگی می‌گفت:« باید بشویم نه این كه باشیم. » " یك نفر " بشو، نباش!


مهتاب آبی [ ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ]

چشمانت را بگشا.../
چشمانت پر از ستاره و حروف اشاره است.../
حالا مرا ورق بزن..../
صفحه بعد سطر اول نشسته ام که بیایی و با نقطه ای تمامم کنی.../
مرا ورق بزن به امید دیدارت روی تمام سطر ها می نشینم.


یك نفر [ ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ]

خیلی عكس قشنگیه ولی؛
استاد، وبلاگت شده یه جا برای درد دله بعضی‌ها كه البته لطف كردن و حرف دلشون رو زدن چون به قول خودشون با شعر زیبای مهین دواتگر تصمیم گرفتن قصه دلشون رو بگن!!!!
مشخص خیلی دل جلیل جعفری پُره! كاش ما هم می‌تونستیم حرف دلمون رو بزنیم
دستت درد نكنه


نوید [ ۲۸ آبان ۱۳۸۷ ]

چه میکنه این چشمهای شیطون!
هم چشمهای ناقلای اون ، هم چشمهای تیز خودت حاج امین!
آقا بچه های مدرسه ی بهار بودن؟


مهین‌ دوات‌گر [ ۲۷ آبان ۱۳۸۷ ]

حتی اگر طعم خاطره‌ی دختر، گس باشد و هیولا و اژدهای غم، قدر و همبازی از آن كسی دیگر، روایت‌گری‌تان قشنگ است. به قشنگی زیباترین دقیقه‌ی اتفاق بیندیشید و همین.
آقای جعفری خوش‌حالم كه زیبا می‌خوانید و می‌دانید.


جلیل جعفری [ ۲۵ آبان ۱۳۸۷ ]

نه. انگار قضیه جدی است و كم‌كم كامنت‌نویسی دارد برای خودش مقوله‌ای می‌شود تا آن جا كه بعضی‌ها قدر و اعتبار هر پستی از وبلاگ را به كمیت و كیفیت كامنت‌های آن می‌دانند. حالا كه این طور است بگذارید به نمایندگی از طرف همه شما از آقای نظری بخواهم تا از این پس بهترین كامنت هر پست از فتوبلاگش را انتخاب كند و جایزه‌ای برایش در نظر بگیرد. انگشت موافقان بالا!

بگذریم.... و اما روایت من از این عكس كه برمی‌گردد به تاثیر شعر زیبای خانم دواتگر وگرنه قصد نداشتم كامنت بگذارم:

جانم برایتان بگوید جنگ كه شد بچه بودم. در اهواز بودیم. به خیلی جاها فرار كردیم. از جمله به اردوگاهی در اطراف شهرستان گتوند. خانه دایی ما زودتر از ما در آنجا رحل اقامت افكنده بودند. با شنیدن این خبر از زبان پدر كه ما نیز به این اردوگاه می‌رویم كلی ذوق كردیم به خصوص من. همه از یافتن مآوایی امن و من از شوق دیدار دختر دایی كه سن و سالی نزدیك به دخترك درون عكس داشت.

در اردوگاه روزهایم طعم گس می‌داد. بازی می‌كردم با هم‌سالانم. فوتبال، شنا و صد البته دعوا كه هم كتك می‌زدم و هم جایتان خالی كتك می‌خوردم. اما غمی هم گوشه دلم داشتم.

یك روز تصمیم گرفتیم با دخترها همبازی شویم. حمومك مورچه‌ داره، قوری فنجونه و ... عمو زنجیرباف. ضمن بازی یكی ـ دو بار چشمك‌هایی از همین جنس از دختر دایی دیدم. عكاسی آن دور و برها نبود. نمی‌دانم آن موقع امین نظری كجا بود و چقدر به عكاسی فكر می‌كرد. آن موقع چشمك زدن معنی داشت. خیلی معنی داشت. حالا فقط سر چهارراه‌ها و احیانا هنگام عكس گرفتن معنی می‌دهد.

" عمو زنجیرباف، بله! زنجیر منو بافتی؟ بله! پشت كوه انداختی؟ بله ... بله ... بله ... با صدای چی؟ " دست چپم در دست راست دختر دایی بود و دست راستم در دست چپ دختری كه جانش برای من درمی‌رفت من اما... بی‌خیال. تا گفتیم " با صدای چی؟ " و حقله دایره را دوان دوان تنگ‌تر كردیم و هر كسی به زعم خودش صدای مثلا اسب درآورد، من یك آن با این خیال كه كسی حواسش نیست دست چپم را بالا آوردم و ... پسر دایی دید آن چیزی را كه نباید می‌دید.

جنگ كه تمام شد هیولای درون من بیدار شد و آن غمی كه در دلم بود اژدها شد و مرا خورد و دختر دایی را از من فراری داد و رساند به كسی كه الان ـ خیلی ببخشید ـ خر در مقایسه با او پروفسور است؛ همین.


آرش [ ۲۴ آبان ۱۳۸۷ ]

عکس قشنگی بود امین...خوشم میاد از آدمای اهل دل...حالا از هر جنس و سنی که باشن.


امین [ ۲۴ آبان ۱۳۸۷ ]

چه ثبت زیبایی شده امین جان


طلیعه سیدعلی [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

ای چشم تو چشم چشم عالم را چشم .../
من چشم ندیده ام به چشم تو به چشم .../
چشمم زمیان چشم ، چشم تو گزید .../
این چشم چه چشمیست چه چشمیست چه چشم !.../
شاید مرتبط نبود اما به محض دیدن عكس این شعر از ذهنم گذشت ، زیبا بود خسته نباشی .


باورصاد [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

آی آقا عكاسه كه یه چشمت رو بستی! این جوری! چیك چیك! منم از تو عكس می‌گیرم! چیك!


خدیجه نادری [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

سلام..ممنونم که دعوت کردید بیایم..و این عکس خوب رو ببینیم..
من هم موافق حرف دوستمون هستم..که گفته..می خواد از الان عکاسی رو تمرین کنه..
ولی خوب..عکس جالبی بود..
جند دقیقه ای ذوق کردم..و خندیدم..
شاید از این اتفاقات کمتر دیده بودم..
عالی بود..موفق باشید.


حسن قائدی [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

خیلی نامردی !!!


عادل رضاپور [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

سلام امین جان
دختره داره مینیک صورتشو مثل تو میکنه
از الان داره تمرین عکاسی میکنه
من که فکر میکنم عکاس خوبی بشه !!!!!!!!


آسمان [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

باز هم عكس بچه!!!
حالا چرا داره این جوری می‌كنه؟ مگه كی جلوشه؟!
بچه هم بچه‌های قدیم ، عكس هم...!


هاجر [ ۲۲ آبان ۱۳۸۷ ]

سلام و سپاس...
جالب بود.خیلی جالب.آدم رو شارژ میکنه این تصویر!چه شیطنت زیبایی!چه کادری،چه تصویری،به به ،چه دمی! چه پری !عجب پایی...!


یه دوست [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می كشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت


امیر خان زاده [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

چه قدر تلخ بود روزهای نخست کلاس درس
کلاس اولی بودم آقا معلم مرا کتک می زد
جای پای نوری دیدم
مشتاقانه به سویش دویدم
با گامهایی که
هر چند کوچک اما تیز
دستانم را که از کبودی چوب آقا معلم سیاه شده بود نشانش دادم
دستان مهربانش را با دلی پر از عاطفه هدیه ام کرد
بهشت را در پرتو نگاه های مهربانش یافته بودم
بهشتی که نخستین روزهای کلاس درس زندگیم را میهمانش بوده ام.
دیگر اما آن نگا ه های مهربان را گم کرده ام.
یادم داد زیستن را در سختی ها و شادمانی
اما هرگز یادم نرود من دانش آموز کلاس درس معلمی بوده ام که خود عاشق بود و سبز زیستن را به من آموخته بود.


ahmad [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

درست حالا کارت حرف نداره و معرکه هست ولی دلیل نمیشه که بهمون سر نزنی!! هرچی باشه اوستایی گفتن شاگردی گفتن!!(:


شاهد [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

سلام
می گم ای کاش می نوشتین این جمله های زیبایی که درباره عکس ها می نویسید مال خودتونه یا کسی دیگه.


ابراهیمی [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

چه شیطنتی داره این بچه . پر از حس زندگی .


سمیرا [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

کاشکی این شعر رو همشو مینوشتید


شهرام [ ۲۱ آبان ۱۳۸۷ ]

حاجی این شد یک عکس با حال حاجی حقیقته که چشمات مثل یک شکارچی عمل میکنه،
خدایش آخرشی


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2517287