۱۶ مهر ۱۳۸۷

زنگ نقاشی

غزل [ ۱۳ مهر ۱۳۹۰ ]

لبخند که زدی / مداد قرمز / خجالت کشید .. (غزل)


Joyelle [ ۰۳ مهر ۱۳۹۰ ]

You're on top of the game. Thanks for sahrnig.


اشکمهر [ ۳۰ مهر ۱۳۸۷ ]

چقدر این تکرار برای احساس دوست داشتنیه و برای عقل شاید موجب ناراحتی
من احساس می کنم


صدیقه علییاری [ ۲۹ مهر ۱۳۸۷ ]

آسمان طلایی چرا فکر میکنی بچه های روستایی تکه جدا شده همیشگی بچه های شهری اند؟مگر نه اینست که اصل همه ما آدمها از طبیعت واز اون به روستا بعد به شهر منتقل شده واین مائیم و امثال شماهاند که این انتقال وگذر را پررنگ وبا فاصله جلوه میدهند. بچه های روستا همان مائیم که روی دست وصورت نشسته مان را دود وغبار ماشینو شهرنشینی گرفته وآنان اگاهند از آویزانی لباسهای گلگلیشان اما ما خود را میفریبیم که نه تنها همه چیز اندازهمان بلکه برایمان کم وکوچک وحقیر است در حالی که نمیدانیم این خود هستیم که حقیر و کوچکیم................


مهدی [ ۲۸ مهر ۱۳۸۷ ]

سلام!
امین جان! از جوابت بیشتر از عكست خوشم اومد


آفاق [ ۲۴ مهر ۱۳۸۷ ]

باران که نبارد / تو هم که نباشی / "فصلش تمام شده" را هم گل فروش می گوید...


خدیجه نادری [ ۲۲ مهر ۱۳۸۷ ]

سلام..امیدوارم حالتون خوب باشه..دیگه به روز می شید خبر نمی دید..//
اشکالی نداره..عکس خیلی خوبی شده..مخصوصا اون بک راند عکستون..فکر می کنم اگه اون پسر بچه توی عکس نبود با اون دفترش کامل نبود..//
عکس ز نده ای بود..//
و اصلا با صحبت اینکه تکراری داره می شه عکس هاتون موافق نیستم..//
با اینکه همیشه خلاقیت در کارهاتون بوده..و هست..موفق باشید..روز خوش


شهرام [ ۱۹ مهر ۱۳۸۷ ]

با سلام. امین جان حتی اگر هم مثل سریالهای ایران تکراری باشه بازم من میگویم قشنگه اصلا این سوژه رو ول نکن تا ببینم کی می خاد حرف بزنه ها، من منتظر عکسهای بعدی تو مینشینم دست به سینه تا شاید چشمهای خسته من باور شان بشود در همین نزدیکی دختری محتاج مداد رنگی هاست


مجید جمشیدی [ ۱۸ مهر ۱۳۸۷ ]

کاراتون خیلی زیبا بودن


هاجر [ ۱۸ مهر ۱۳۸۷ ]

سلام و سپاس..........................................................................................
چه حس بدی به آدم دست میده با دیدن این عکس ؛نه به خاطر اینکه این دخترک با مداد مغزش رو هدف قرار داده ،نه به خاطر اینکه دستاش به صورتش نمیاد؛دستت رو روی صورتش بذار و و دستاشو نگاه کن!نه به خاطر نگاه اون پسرک که داره از دریچه ی دوربین دزدکی به دنیا نگاه میکنه!آهاااااااااااااااااااااای پسر جووووووووووووووووووووووووووون اینجا خبری نیییییییییییییییییییییییست!دلیلش حتی اون تک درختی که بار تنهایی رو به دوشش میکشه نیست...پس...پس...دلیلش...آهااا !انعکاس تصویر خودم تو چشمای این دخترک !چه حس بدی!


امین نظری در پاسخ به ( آسمان طلایی) گرامی [ ۱۷ مهر ۱۳۸۷ ]

* نگاه متفاوت یا مطفاوط!؟..................................................................

اولین بار كه دستم دكمه دوربین را می‌فشرد و به اصطلاح عكس می‌گرفتم، فكر می‌كردم چیزی آفریده‌ام و چیزی به این دنیای ناقص اضافه‌ كرده‌ام. از حس آفرینش‌گری به خود می‌بالیدم و عهد كردم كه روایت‌گر لحظات و چشم‌‌نوازی‌های خاص زندگی باشم. اما هیچ گاه به ذهن‌ام خطور نكرده بود روزی كسی به من بگوید این دنیا و آدم‌های آن
با هر تیپ و شخصیتی تكراری هم می‌شوند!
.................................................................../

عجبا! كیست كه نداند تكرار، نتیجه عملی بی‌حكمت است و حكمت چیزی نیست مگر ضرورتی كه لاجرم رخ می‌دهد؟ رساندن صدای تركیدن دل آدم‌ها از یك تا یك میلیون بار به گوش فلك تكراری است؟ نشان دادن تكه و پاره‌های روح متلاشی‌ كسانی كه از نبود ذره‌ای اعتنا به ستوه آمده‌اند، تكراری است؟ قضاوت در این باره بی‌شك حق من نیست.
اما قبول كنیم كه تكرار با حكمت همیشه ـ اصلا تو بگو گاهی ـ نرمه بادی است به بوته فراموشی ما كه یادمان نرود انسانیم و یادمان نرود از لحظه‌ای كه در برابر بودن سكوت می‌كنیم باید همه عواقب آن را به جان بخریم چراكه نمی‌توانی ـ باور كن نمی‌توانی ـ همین آدم‌های ساده و صبور را كه سمت روشنا و معصومیت زندگی هستند در تنگنا ببینی و دست و دلت نلرزد. نمی‌توانی چشم در چشم پاك آدم‌های بی‌ادعا بدوزی و اشك‌شان را ببینی و بر منطق كور دنیا نفرین نفرستی و خدا كند كه ما ـ من و تو ـ بر مدار این منطق نباشیم.نه، خدانكند!
........................................................................................./

آری من تكرار می‌كنم؛ تكرار می‌كنم تا فراموش نكنیم كه هستیم و یادمان بماند نیامده‌ایم تا باشیم كه آمده‌ایم تا بشویم.


آسمان طلایی [ ۱۷ مهر ۱۳۸۷ ]

فكر نمی كنید كم كم دارید به تكرار می رسید?!
بچه های روستایی دست و رو نشسته، صورت های كك مكی، لباسهای گل گلی كه معمولا ازشون آویزونه و چند شماره هم براشون بزرگتره، صداقتی كه تو نگاهشونه و...
از همین الان می تونم حدس بزنم عكس بعدیتون چیه...!!!


آسمان طلایی [ ۱۷ مهر ۱۳۸۷ ]

نمی دونم چرا این عكس زیاد به دلم ننشست... چرا؟!؟!

چرا اینقدر از بچه های روستایی عكس می گیرید، بعضی هاشون هم كه زیاد، شسته رفته نیستن.


سمیرا [ ۱۷ مهر ۱۳۸۷ ]

سلام...دستهایش شکل کویر است و نگاهش به لطافت باران


حدیث [ ۱۶ مهر ۱۳۸۷ ]

بچه كه بودم چپ و راست نقاشی میكشیدم و بلافاصله به مادرم نشون میدادم و اگه گاهی در اثر مشغله كاری، كمتر از همیشه تعریف و تمجید میكرد اون روز تلخ میشد. بزرگتر كه شدم نقاشیهامو از همه حتی مادرم پنهان. كمی كه بزرگتر شدم همه نقاشیهام سیاه و سفید شد و مداد رنگیهام گم شدن و الان سالهاست كه به دفتر نقاشی و مداد رنگی احتیاجی پیدا نمیكنم...... نمیدونم به خاطر گرانی مدادرنگیست یا گرانی دل آدم بزرگها.....


عادل [ ۱۶ مهر ۱۳۸۷ ]

سلام
عکسهایی رو که با هم گرفتیم خاطرات گذشته رو برام زنده میکنه


تینا [ ۱۶ مهر ۱۳۸۷ ]

یه حس ِخوب..:)


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2354264