۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۷

وقت سلام هر دو خندیدیم، وقت بدرود ...

زندگی درک همین امروز است
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی ماست
ضیاء رضایی [ ۱۶ آبان ۱۳۸۹ ]

و باز تمام می شوی و می روی به خاطرات کوچمان به انتظار مهربانی ات سلام


Hamed [ ۳۱ خرداد ۱۳۸۷ ]

مشکلات زندگی گیرم که باشد بیشمار
هی مکن دادوهوار
برغم دنیا بخند


afagh [ ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ ]

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من دگر
آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟


حدیث [ ۰۷ خرداد ۱۳۸۷ ]

سالها میگذرد....
هر روز کسی می آید...
نگاهی،
لبخندی،
دستی،
و وقت رفتن گوشه ای از مرا با خود می برد.
اما من هنوز زنده ام...
با همان هویت سنگی.


جلیل جعفری [ ۰۵ خرداد ۱۳۸۷ ]

یادش بخیر بازی در كاهدان. چه بوی خوشی می‌آمد از آن تاریكی كه همه را نوستالژیك می‌كرد و من را اما نوچه‌ی تو. تو دم در كاهدان مدام می‌خندیدی و من دل توی دلم نبود تا برویم داخل و من بوی خرمن سیاه موهایت را یكجا هورت بكشم. یادت هست بار اول چقدر اصرار كردم تا روسریت را برداری و تو چقدر آن گره را بازی كردی و نكردی!؟ بچه بودیم. یعنی مردم می‌گفتند بچه‌ایم و كاری به كارمان نداشتند. گاه حتی می‌خندیدند. من و تو اما می‌دانستیم كه خبرهایی هست و این كه بزرگیم و می‌فهمیم. دست در دستت كه گذاشتم عاشق شدیم و پیر. بعد كه كسی حواسش نبود من دست تو را بوسیدم. باز مردم گفتند كه بچه‌اند. كاری به كارمان نداشتند باز. این بود تا این كه شبی در كاهدان دو مرد نقاب‌پوش آمدند و ما را به رگبار بستند و گفتند حوصله این بچه‌بازی‌ها را ندارند. من رفتم و تو ماندی و حالا كه داری می‌خندی احتمالا به ‌بازی دو نفری كه در كاهدان بازی می‌كنند و تو منتظری كه بزرگ شوند. حواست به لباس‌هایشان هست!؟


نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
2478170